آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان علمی و آدرس safari2.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
مردی پسر کوچکی داشت . روزی به اوگفت :پسرم امروز بیاتابه باغی ازباغ های مردم برویم واندکی میوه بچینیم .
پسرخردسال همراهش حرکت کرد . به باغی واردشدند وبه پای درختی رسیدند .
پدربه پسرگفت : همین جاباش و به اطراف بنگر تاکسی مارانبیند.
سپس خودش بردرخت رفت و مشغول چیدن میوه گردید . چند دقیقه ای که گزشت ،پسر فریادکشید: پدریک نفردارد مارا می بیند.
پدرترسان و باشتاب ازدرخت پایین آمد و پرسید: اوکه مارامی بیند کجاست؟
پسر هوشیارپاسخ داد:اوخدایی است که همه رامیبیند وبرهمه چیز آگاه است .
پدرازاین سخن فرزند خودشرمگین شد و برای همیشه ازکارزشت خود دست برداشت .
کد را وارد نمایید:
عضو شوید
عضویت سریع